|

چه سخته در جمع بودن ولی در گوشه ای تنها نشستن به چشم دیگران چون کوه بودن ولی در خود...........
چه سخته در جمع بودن ولی در گوشه ای تنها نشستن به چشم دیگران چون کوه بودن ولی در خود به آرامی شکستن
روزگاری جاده ای بودم غرق تردد ، جاده ای که از رفت و آمد لحظه ای خالی نمیشد من که بسیار غریبان را به آبادی رساندم ، عاقبت خود ماندم و ویرانه و تنهائی خود .
سنگ هائ که من از یاد تو بر دل میزدم ، خانه ای میشد اگر خانه بنا میکردم
زندگی ام به سان پروانه ایست که دور شمعی خاموش پرهایش میسوزد و من چه بیهوده به فکر نشسته ام حسرت پرواز را
چه خوب بود همه آدمها میفهمیدند قبل از اینکه فسیل شوند ، به یکدیگر محبت کنند
ابر هم در بارشش قصد فداکاری نداشت عقده در دل داشت روی خاک خالی کرد و رفت
چشم مي بندم ، فراموشت كنم شفاف تر مي شوي
هرچه شعر هايت را مي بوسم گرمي دستانت را حس نمي كنم
از تو دور مي شوم كه به خود نزديك تر شوم نمي دانم ! تنها خداست كه از رگ گردن به من نزديك تر است...
انار مي خورم، خونم رقيق تر شود شايد ، عشقت كمرنگ تر شود
کاش خدا دعای سحر را توی تمام لحظه هایم تکثیر کند
لبخند هايت را كادو پيچ نكرده هم دوست دارم اگر... قابل بداني...!
براي ديدنت سقفي ندارم...بزار اين چند تا ديوارم نباشه...
|