بخل ، ننگ است و ترس ، نقص است و تنگدستى ، زبان زيرك را از بيان حجتش بر بندد و بينوا در شهر خود غريب است و ناتوانى ، آفت است و شكيبايى ، دليرى است و زهد، توانگرى است و پارسايى ، چونان سپر است .
آوردهاند که شيخ جنيد بغداد به عزم سير از شهر بغداد بيرون رفت و مريدان از عقب او…. شيخ احوال بهلول را پرسيد. گفتند او مردي ديوانه است. گفت او را طلب کنيد که مرا با او کار است. پس تفحص کردند و او را در صحرايي يافتند. شيخ پيش او رفت و سلام کرد. بهلول جواب سلام او را داده پرسيد چه کسي هستي؟ عرض کرد منم شيخ جنيد بغدادي. فرمود تويي شيخ بغداد که مردم را ارشاد ميکني؟ عرض کرد آري..