یک شنبه , 31 ارديبهشت 1391
هدفم گم شد!!! مشاهده در قالب پی دی اف چاپ فرستادن به ایمیل

نميدانم داستان پيرمردی را شنيده‏ايد كه مى‏خواست به زيارت برود اما وسيله‌‏ی بری رفتن نداشت.
به هر حال يكی از دوستان او، اسبی برايش آورد تا بتواند با آن به زيارت برود.


يكی دو روز اول، اسب پيرمرد را با خود برد و پيرمرد خوشحال از اينكه وسيله‏‌ی بری سفر گير آورده، به اسب رسيدگی می‏ كرد، غذا می‏داد و او را تيمار می ‏كرد. اما دو سه روز كه گذشت ناگهان پاي اسب زخمی شد و ديگر نتوانست راه برود. پيرمرد مرهمی تهيه كرد و پای اسب را بست و از او پرستاری كرد تا كمی بهتر شد.

چند روزی با او حركت كرد اما اين بار، اسب از غذا خوردن افتاد. هر چه پيرمرد تهيه مى‏كرد اسب لب به غذا نميزد و معلوم نبود چه مشكلی دارد. پيرمرد در پی درمان غذا نخوردن اسب خود را به اين در و آن در ميزد اما اسب همچنان لب به غذا نميزد و روز به روز ضعيف‏تر و ناتوان‏تر مي‏شد تا اينكه يك روز از فرط ضعف و ناتوانی نقش زمين شد و سرش خورد به سنگ و به شدت زخمی شد. اين بار پيرمرد در پی درمان زخم سر اسب برآمد و هر روز از او پرستاری می‏كرد.

روزها گذشت و هر روز يك اتفاق جديد بری اسب مى‌‏افتاد و پيرمرد او را تيمار مى‏كرد تا اينكه ديگر خسته شد و آرزو كرد ی كاش يك اتفاقی بيفتد كه از شر اسب راحت شود. آن اتفاق هم افتاد و مردی كه اسب پيرمرد را ديد خواست آن را از پيرمرد خريداری كند. پيرمرد خوشحال شد و اسبش را فروخت. وقتی صاحب جديد، سوار بر اسب دور مى‏شد، ناگهان يك سؤال در ذهن پيرمرد درخشيد و از خود پرسيد من اصلاً اسب را بری چه كاری همراه خود آورده بودم؟ اما هر چقدر فكر كرد يادش نيامد اسب به چه دليلی همراه او شده بود!

پس با پی پياده به ده خود بازگشت و چون مدت غيبت پيرمرد طولانی شده بود همه اهل ده جلو آمدند و به گمان اينكه از زيارت برمى‏گردد، زيارتش را تبريك گفتند! تازه پيرمرد به خاطر آورد كه به چه هدفی اسب را همراه برده و اهالی ده هم تا روزها بعد تعجب می‏كردند كه چرا پيرمرد مدام دست حسرت بر دست می‏كوبد و لب می‏گزد!! بسياری از ما در زندگی محدود خود، مانند اين پيرمرد، به چيزها يا كارهايی مشغول مى‏‌شويم كه ما را از رسيدن به هدف واقعيمان بازمي‏دارند ولی تا موقعی كه مشغول آنها هستيم، چنان آنها را مهم و واقعی تلقی می‏كنيم كه حتی به خاطر نمي ‏آوريم هدفی غير از آنها هم داشته ‏ايم!

 

 
سخنان بزرگان

روزى را به صدقه دادن فرود آريد و كسى كه به عوض يقين داشته باشد در بخشش جوانمردى كند.

امام علي(ع)

سامانه پيام کوتاه

2 0 8 7 8 3 7 8 3 9 0

داستان تصادفي
گريه

حسن نامي وارد دهي شد و در مكاني كه اهالي ده جمع شده بودند نشست و بناي گريه گذاشت.

سبب گريه‌اش را پرسيدند، گفت: من مردغريبي هستم و شغلي ندارم براي بدبختي خودم گريه مي‌كنم، مردم ده او را به شغل كشاورزي گرفتند.

شب ديگر ديدند همان مرد باز گريه مي‌كند، گفتند حسن آقا ديگر چه شده؟ حالا كه شغل پيدا كردي،

ادامه مطلب
کليه حقوق مادي و معنوي اين وب سايت محفوظ مي باشد.
درج مطالب در وب سايت ها، وبلاگ ها و نشريات با ذکـــر منبع مجاز است.

موسسه آموزشی زبانسرا

آخرين بروزرساني چهارشنبه ، 3 خرداد 1391 ، 00:00 

در گوگل محبوب کنید
درحال فراخواني