یک شنبه , 31 ارديبهشت 1391
داستان بز و رودخونه مشاهده در قالب پی دی اف چاپ فرستادن به ایمیل

چوپان بيچاره خودش را كشت كه آن بز چالاك از آن جوي آب بپرد نشد كه نشد...!

او مي‌دانست پريدن اين بز از جوي آب همان و پريدن يك گله گوسفند و بز به دنبال آن همان...

عرض جوي آب قدري نبود كه حيواني چون بز نتواند از آن بگذرد ...

نه چوبي كه بر تن و بدنش مي‌زد سودي بخشيد و نه فريادهاي چوپان بخت برگشته

پيرمرد دنيا ديده‌اي از آن جا مي‌گذشت وقتي ماجرا را ديد پيش آمد و گفت من چاره كار را مي‌دانم.

آنگاه چوب دستي خود را در جوي آب فرو برد و آب زلال جوي را گل آلود كرد

بز به محض آنكه آب جوي را ديد از سر آن پريد و در پي او تمام گله پريد

چوپان مات و مبهوت ماند. اين چه كاري بود و چه تأثيري داشت؟

پيرمرد كه آثار بهت و حيرت را در چهره چوپان جوان مي‌ديد گفت:
تعجبي ندارد تا خودش را در جوي آب مي‌ديد حاضر نبود پا روي خويش بگذارد ، آب را كه گل كردم ديگر خودش را نديد و از جوي پريد.

و من فهميدم اين كه حيواني بيش نيست پا بر سر خويش نمي‌گذارد و خود را نمي‌شكند
چه رسد به انسان كه بتي ساخته است از خويش و گاهي آن را مي‌پرستد ...

 
سخنان بزرگان

پاكدامنى ، زيور بينوايى است و سپاسگزارى ، آرايش توانگرى است .

امام علي(ع)

سامانه پيام کوتاه

2 0 8 7 8 3 7 8 3 9 0

داستان تصادفي
هم سن وسال!!

تاکنون پيش آمده که به فردى هم سن وسال خود نگاه کرده باشيد و پيش خود گفته باشيد: نه، من مطمئناً اينقدرپير و شکسته نشده‌ام؟
اگرجوابتان مثبت است از داستان زير خوشتان خواهد آمد:

ادامه مطلب
کليه حقوق مادي و معنوي اين وب سايت محفوظ مي باشد.
درج مطالب در وب سايت ها، وبلاگ ها و نشريات با ذکـــر منبع مجاز است.

موسسه آموزشی زبانسرا

آخرين بروزرساني چهارشنبه ، 3 خرداد 1391 ، 00:00 

در گوگل محبوب کنید
درحال فراخواني