عاشق شد و عشق قطره قطره پشت دلش جمع شد؛ و یك روز رسید كه قلبش ترك برداشت و عشق از شكافِ دلش بیرون ریخت. سیلی از عشق راه افتاد و جهان را عشق بُرد. فردای آن روز خدا دوباره جهانی تازه خلق كرد. مردم اما نمیدانند جهان چرا این همه تازه است. زیرا نمیدانند كه هر روز كسی عاشق میشود و هر روز سیلی از عشق راه میافتد و هر روز جهان را عشق میبَرَد و خدا هر روز جهانی تازه خلق میكند!
روزی، سنگتراشی که از کار خود ناراضی بود و احساس حقارت می کرد، از نزدیکی خانه بازرگـانی رد می شد. در باز بود و او خانه مجلل، باغ و نوکران بازرگان را دید و به حال خود غبطه خورد و با خود گفت: این بازرگان چقدر قدرتمند است! و آرزو کرد که مانند بازرگان باشد.