یک شنبه , 31 ارديبهشت 1391
زن دانا مشاهده در قالب پی دی اف چاپ فرستادن به ایمیل

زن دانا که در کوهستان سفر می کرد سنگی بسیار با ازرش و بسیار نادر را در رودخانه یافت. روز بعد مسافری را دید که گرسنه بود.
غذای خود را با آن مرد نصف کرد. مرد مسافر آن سنگ قیمتی را دید و از آن زن خواست که آن سنگ را باو بدهد. زن بدون کمتری مکثی این کار را کرد. مرد مسافر که بخت خوش خود خوشحال بود رفت.
او می دانست که ارزش این سنگ آنقدر است که می تواند تا آخر عمر به راحتی زندگی کند.
اما چند روز بعد برگشت و سنگ را به زن پس داد و گفت؛ با خودم فکر می کردم، من بخوبی می دانم ارزش این سنگ چقدر است. اما
آن را به این امید که چیزی ارزشمندتر بمن بدهی آن را به تو برمی گردانم.
آن چیزی را بمن بده که در درون توست و باعث شد بتوانی این سنگ گرانبها را بمن ببخشی.

 
سخنان بزرگان

كسى كه از اعمال قومى خشنود باشد، گويى خود در داخل كارهاى آنان بوده است . بر هركس كه در مجلس فاسقان نشيند، دو گناه باشد، يكى ، گناه آن كار كه مرتكب شده و يكى گناه خشنودى او به آن كار.

امام علي(ع)

سامانه پيام کوتاه

2 0 8 7 8 3 7 8 3 9 0

داستان تصادفي
فاصله میان قلب ها !!

استادى از شاگردانش پرسید: چرا ما وقتى عصبانى هستیم داد می‌زنیم؟
چرا مردم هنگامى که خشمگین هستند صدایشان را بلند می‌کنند و سر هم داد می‌کشند؟
شاگردان فکرى کردند و یکى از آن‌ها گفت:

ادامه مطلب
کليه حقوق مادي و معنوي اين وب سايت محفوظ مي باشد.
درج مطالب در وب سايت ها، وبلاگ ها و نشريات با ذکـــر منبع مجاز است.

موسسه آموزشی زبانسرا

آخرين بروزرساني چهارشنبه ، 3 خرداد 1391 ، 00:00 

در گوگل محبوب کنید
درحال فراخواني