بخل ، ننگ است و ترس ، نقص است و تنگدستى ، زبان زيرك را از بيان حجتش بر بندد و بينوا در شهر خود غريب است و ناتوانى ، آفت است و شكيبايى ، دليرى است و زهد، توانگرى است و پارسايى ، چونان سپر است .
جنایت کاری که یک آدم را کشته بود، در حال فرار و آوارگی، با لباس ژنده و پر گرد و خاک و دست و صورت کثیف، خسته و کوفته ، به یک دهکده رسید. چند روزی چیزی نخورده و بسیار گرسنه بود. او جلوی مغازه میوه فروشی ایستاد و به پرتقال های بزرگ و تازه خیره شد. اما بی پول بود.