دوست را دوست نتوان گفت ، مگر آنگاه ، كه در سه جاى آبروى دوست خود نگه دارد. يكجا به هنگامى كه به بلايى گرفتار شود و يكى در هنگامى كه حاضر نباشد و يكى بعد از مرگش .
همگي به صف ايستاده بودند تا از آنها پرسيده شود. نوبت به او رسيد: دوست داري روي زمين چه كاره باشي؟ گفت:مي خواهم به ديگران ياد بدهم.پذيرفته شد. چشمانش را بست. ديد به شكل درختي در يك جنگل بزرگ درآمده است. با خود گفت:حتماً اشتباهي رخ داده