|

كاش ميشد در نگاهت همچو اشكي جا بگيرم يا نيفتم از نگاهت يا اگر افتم بميرم
عشق یعنی خون دل یعنی جفا عشق یعنی درد و دل یعنی صفا عشق یعنی یک شهاب و یک سراب عشق یعنی یک سلام و یک جواب عشق یعنی یک نگاه ویک نیاز عشق یعنی عالمی راز و نیاز
درون سیــــنه ام صد آرزو مرد گل صد آرزو نشکفته پژمرد دلم بی روی او دریای درد است همین دریا مرا در خود فرو برد
كاش میشد که نگار از عاشقی بو ببرد دل را به شكار چشم آهو ببرد خسته ز دلم ... بگو خریدار كجاست ؟ تا قلب مرا به شرط چاقو ببرد
دخترک رفت ولی زیر لب این را می گفت: " او یقیناً پی معشوق خودش می آید ! "
پسرک ماند ولی روی لبش زمزمه بود: " مطمئناً که پشیمان شده بر می گردد ! "
عشق قربانی مظلوم غرور است هنوز
تو اگر باز کنی پنجره ای سوی دلت می توان گفت که من چلچله باغ توام مثل یک پوپک سرمازده در بارش برف سخت محتاج به گرمای توام
داشتنیهایم همین است ! تکرار تپشهایی که با موسیقی تپشهای تو تکرار میشود
گفته بودی که چرا محو تماشای منی انچنان محو که یکدم مژه بر هم نزنی مژه بر هم نزنم تا که زدستم نرود ناز چشم تو به یکدم مژه بر هم زدنی
تنهایی من، همان انتظارم است و انتظارم، همان عشق! و عشق تنها بهانه ی بودنم! بی بهانه ام نکن!
|