|

قسم به لحظه های عاشقانه ای كه اشك دوباره حلقه می زند به چشم من، برای تو تمام آسمان شهر تیره می شود و من هنوز خیره مانده ام به سمت روشنای تو
من هنوز از می چشمان سیاهت مستم با خبر باش که هر لحظه به یادت هستم .
من هم شبی به خاطره تبدیل می شوم خط میخورم زهستی و تعطیل می شوم حک میکند غروب مرا شاعری به سنگ از اشک و آه و خاطره تشکیل می شوم
باید آهسته نوشت ، با دل خسته نوشت ، با لب بسته نوشت ، گرم و پر رنگ نوشت ، روی هر سنگ نوشت ، تا بخوانند همه که اگر عشق نباشد دل نیست !
راز عشق ورزیدن به هر چیز ، درک این جمله است : شاید از دست برود .
گفتم ارزانی کیست ماه شب دیدن را ؟ گفت آن کس که شناسد گل و گل چیدن را .
من در میان عاشقان آشفته ام عاشق عشقی جاودانه ام چه زیبا است این عشق با او در خلوتم جا مانده ام .
به او گفتم: غمگین ترین ترانه را برایم بسرا چشمانش را بست و آرام آرام گریست...گریست...
خود را به که بسپارم وقتی که دلم تنگ است پیدا نکنم همدل دلها همه از سنگ است گویا که در این وادی از عشق نشانی نیست گر هست یکی عاشق آلوده به صد رنگ است ...
اگر یه روز یه شاپرک تو خونتون کشید سرک یه خورده یاد من بیفت ، نگو ولش کن به درک .
دنیای کوچیک ما چه بی وفاست قلب آدما چرا از هم جداست ما از بهشتیم ، اینجا کجاست ؟ پر غم و ترسه چه بی هواست .
مهربون من ای تو عزیزترین یادگار با خیال تو خیلی تازه تره روزگارم هوای تو عاشقانه نفس می کشم
یک سبد دعای خوشبختی مال تو دست من بود میگفتم همه ی دنیا مال تو .
سادگیم را با تو قسمت میکنم تا تو نیز همانند من به عشق و دوستی بنگری و آن را مقدس بداری و بدانی برایم چه زیباست هنگامه ی نسیمی که بوی تو را به ارمغان می آورد ، آری ، معنای با تو بودن را فقط سادگی شمیم عشق میفهمد .
نیمه شب صورت خود رو به خدا خواهم كرد از خدا خواهش دیدار تو را خواهم كرد تا كه جان دارم و از سینه نفس می آید به تو و مهر تو ای دوست وفا خواهم كرد
|