پنجشنبه , 04 خرداد 1391
پژواك مشاهده در قالب پی دی اف چاپ

زمرمه می کنم
تا پژواک صدامو تو وجو دت بشنوم
دنبال یه چیزی می گردم
که با اون به خودم ثابت کنم زنده ام
مثل وقتی که
یه موجود رنده
بین دو تا کوه
فریاد می زند
من زنده ام .................
و کوه جواب می دهد
من زنده ام من زنده ام من زنده ام من زنده ام
مثل وقتی که دلت می خواهد حواس پنج گان ات را تست کنی تا خیالت راحت شود  همه چی درست کار می کند
پس وقتی صدایم را می شنوی
پس وقتی لمس دستهایم را روی پوستت حس کردی
پس وقتی نگاهم در نگاهت معنا گرفت
پس وقتی که مشامت را عطر تنم پر کرد
پس وقتی شیرینی بوسه از لبانمم را در دهانت مزه مزه میکنی
پس وقتی ناخوداگاهت حس ششم تو را به اینکه من عاشق توام نوید میدهد
ان هنگام
جان هر چه کوه می شناسی
پژواکی بفرست تا به جان خسته ام
نویدی باشد
که من زنده ام

 

سارا رزاق

تگ ها:
 
سخنان بزرگان

چون سرآغاز نعمت به شما رسد با كم سپاسى دنباله آن را نبريد.

امام علي(ع)

سامانه پيام کوتاه

2 0 8 7 8 3 7 8 3 9 0

داستان تصادفي
دل به دست آر

آورده‌اند که روزى یکى از بزرگان عرب به سفر حج مي‌رفت . نامش عبد الجبار بود و هزار دینار طلا در کمر داشت .
چون به کوفه رسید، قافله دو سه روزى از حرکت باز ایستاد.عبد الجبار براى تفرج و سیاحت ، گرد محله هاى کوفه بر آمد. از قضا به خرابه اى رسید. زنى را دید که در خرابه مي‌گردد و چیزى مي‌جوید. در گوشه مرغک مردارى افتاده بود، آن را به زیر لباس کشید و رفت.
عبد الجبار با خود گفت : بى گمان این زن نیازمند است و نیاز خود را پنهان مي‌دارد. در پى زن رفت تا از حالش آگاه گردد. چون زن به خانه رسید، کودکان دور او را گرفتند که اى مادر! براى ما چه آورده اى که از گرسنگى هلاک شدیم !

ادامه مطلب
کليه حقوق مادي و معنوي اين وب سايت محفوظ مي باشد.
درج مطالب در وب سايت ها، وبلاگ ها و نشريات با ذکـــر منبع مجاز است.

موسسه آموزشی زبانسرا

آخرين بروزرساني چهارشنبه ، 3 خرداد 1391 ، 00:00 

در گوگل محبوب کنید
درحال فراخواني