پنجشنبه , 04 خرداد 1391
قصه ی مشک پاره مشاهده در قالب پی دی اف چاپ فرستادن به ایمیل

 

آقا به حقِ چشمی، که غرقِ خون ز تیره

هر ساله تو تاسوعا دلم برات می گیره

پر می زنه دلِ من به علقمه دمادم

لحظه ی جون دادنت آقا می آد به یادم

وقتی می آد به یادم که مرغ دل رها شد

لحظه ای که یا عباس دستِ شما جدا شد

وقتی می آد به یادم که ناله سر می دادی

از روی زینِ اسبت سر رو زمین نهادی

وقتی می آد به یادم ز مشکت آب می ریخت

سرشک تو برای طفلِ رباب می ریخت

وقتی می آد به یادم که با نوای خسته

نقش زمین شدی و فرقِ سرت شکسته

خاک پر از خون و اشک، علقمه بسترت بود

ناله ای رو شنیدی که آه مادرت بود

می گفت منم فاطمه مادر تو یاسِ من

قربون قد و بالات حضرتِ عباسِ من

چرا قدت شکسته همچو قدِ کمانم

قصه ی مشک پاره از تو چشات بخوانم

بعد تو روز حرم تاریک دیگه چون شب

وای از حسین تنها وای از نگاه زینب

 

منبع:تبيان

نظر ها (0)
نوشتن نظر
اطلاعات تماس:
نظر:
[b] [i] [u] [url] [quote] [code] [img]   
:D:):(:0:shock::confused::silly:8):lol::x:P:huh:
:oops::cry::evil::X:side::twisted::pinch::roll::wink::dry::kiss::whistle:
:!::?::idea::arrow:
امنيت:
کد آنتی اسپم نمایش داده شده در عکس را وارد کنید.
 
سخنان بزرگان

كسى كه قدر و منزلت خويش نشناسد، هلاك شود.

امام علي(ع)

سامانه پيام کوتاه

2 0 8 7 8 3 7 8 3 9 0

داستان تصادفي
حکمت!

روزي کسي به خيام خردمند ، که دوران کهنسالي را پشت سر مي گذاشت گفت :
شما به ياد داريد دقيقا پدر بزرگ من ، چه زماني درگذشت ؟!
خيام پرسيد : اين پرسش براي چيست ؟

ادامه مطلب
کليه حقوق مادي و معنوي اين وب سايت محفوظ مي باشد.
درج مطالب در وب سايت ها، وبلاگ ها و نشريات با ذکـــر منبع مجاز است.

موسسه آموزشی زبانسرا

آخرين بروزرساني چهارشنبه ، 3 خرداد 1391 ، 00:00 

در گوگل محبوب کنید
درحال فراخواني