|

پلکهای مرطوب مرا باور کن، این باران نیست که میبارد، صدای خسته ی من است که از چشمانم بیرون میریزن
گرچه او مرهم نشد بر زخم های قلب من روی زخم کهنه ام مُشتی نمک پاشید و رفت گریه هایش را درون بقچه ای پیچیده بود وقت رفتن با لبی خندان مرا بوسید و رفت
آمد از باغ نگاهم برگ سبزی چید و رفت واژه امید از چشمان من دزدید و رفت او که عمری با غزلهای دلم خو کرده بود عاقبت از ایل چشم شاعرم کوچید و رفت
پس از آن غروب رفتن اولین طلوع من باش من رسیدم رو به آخر تو بیا شروع من باش
تا که بودیم نبودیم کسی کشت ما را غم بی همنفسی تا که رفتیم همه یار شدند خفته ایم و همه بیدار شدند قدر آیینه بدانیم چو هست نه در آن موقع که افتاد و شکست
دلت شادو لبت خندان بماند برایت عمر جاویدان بماند خدا را میدهم سوگند بر عشق هر آن خواهی برایت آن بماند
عمری با غم عشقت نشستم به تو پیوستمو از خود گسستم ولیکن سرنوشتم این سه حرف بود تو را دیدم، پرستیدم، شکستم!
از آدما دلم شکست واسه همیشه دلم می خواد دعا کنم اما نمی شه دوسش داشتم دوسش ..قد نفسهام بدون اون نمی تونم من خیلی تنهام
من و شب یاس و ستاره منتظر بی تو می شینم تو دیگه برنمی گردی اینو از اشکات می خونم
بیهوده در اضطراب ماندیم همه در تاب و تب و عذاب ماندیم همه این ساعت زنگ خورده هم زنگ نزد عشق آمد و رفت و خواب ماندیم همه
|