پنجشنبه , 04 خرداد 1391
اس ام اس غم انگيز - 14 آذر مشاهده در قالب پی دی اف چاپ فرستادن به ایمیل

اس ام اس غم انگيز

آخرچه شد که یاردست ازسرم کشید
یکباره برد ز یاد آن وعده و وعید
من که وجود خود کردم به نام او
اما چگونه شد او نام خود ندید


من امیدم را در یاس یافتم
مهتابم را در شب
عشقم را در سال بد یافتم
و هنگامی که داشتم خاکستر میشدم گُر گرفتم


این عدالت است؟
به خدا سردی نگاه و بشكن فاصله ها سزای ما نیست


گردنم لبهای نرمت را نمی خواهد دگر
جسم سردم جسم گرمت را نمی خواهد دگر
نازنینم بد شدی خوبی نمیبینم ز تو
دستهایم دستهایت را نمی خواهد دگر


لذت داغ غمت بر دل ما باد حرام
نیستی همنفسم سهم دلم بی کسیه
تنهایی پر از غم و حسرت و دلواپسیه
بی تو این زنده بودن زندگی محسوب نمیشه
زخم رو قلب شکسته ام تا ابد خوب نمیشه .


من هم شبی به خاطره تبدیل می شوم
خط میخورم زهستی و تعطیل می شوم
حک میکند غروب مرا شاعری به سنگ
از اشک و آه و خاطره تشکیل می شوم


اگر یه روز یه شاپرک تو خونتون کشید سرک
یه خورده یاد من بیفت ، نگو ولش کن به درک .


نیستی همنفسم سهم دلم بی کسیه
تنهایی پر از غم و حسرت و دلواپسیه
بی تو این زنده بودن زندگی محسوب نمیشه
زخم رو قلب شکسته ام تا ابد خوب نمیشه .



نظر ها (15)
  • مستانه  - اس ام اس غم انگیز
    عالی بود.لذت بردم
  • مستانه  - اس ام اس غم انگیز
    عالی بود.لذت بردم
  • ناشناس
    :whistle: عالییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییی بود
  • عاشق  - تقدیم به عشقم علی
    خیلی زیبا بود دوست داشتم ممنون
    تورو خدا برام دعا کنید خیلی دوسش دارم هرشب کارم گریست . :cry:
  • ناشناس
    خیلی قشنگ بودممنون
    واسه همه عشاق دعاکنید :dry:
  • shirin
    خیلی قشنگ بودممنون
    واسه همه عشاق دعاکنید
  • نازی  - بس کنید
    اگه خدا را قبول دارین دیگه غم نگید غم نخونید ،خدا راضی نیست.گناهه وقتی به خودتون سخت بگیرین وعذاب بکشید.آزاد و رها فکرکنید.شاد
نوشتن نظر
اطلاعات تماس:
نظر:
[b] [i] [u] [url] [quote] [code] [img]   
:D:):(:0:shock::confused::silly:8):lol::x:P:huh:
:oops::cry::evil::X:side::twisted::pinch::roll::wink::dry::kiss::whistle:
:!::?::idea::arrow:
امنيت:
کد آنتی اسپم نمایش داده شده در عکس را وارد کنید.
 
سخنان بزرگان

برترين توانگرى ترك آرزوهاست .

امام علي(ع)

سامانه پيام کوتاه

2 0 8 7 8 3 7 8 3 9 0

داستان تصادفي
طلبه جوان و دختر فراری

شب هنگام محمد باقر - طلبه جوان- در اتاق خود مشغول مطالعه بود كه به ناگاه دختري وارد اتاق او شد. در را بست و با انگشت به طلبه بيچاره اشاره کرد که سكوت كند و هيچ نگويد. دختر پرسيد: شام چه داري ؟؟ طلبه آنچه را که حاضر کرده بود آورد و سپس دختر كه شاهزاده بود و به خاطر اختلاف با زنان حرمسرا خارج شده بود در گوشه‌اي از اتاق خوابيد.
صبح که دختر از خواب بيدار شد و از اتاق خارج شد ماموران،شاهزاده خانم را همراه طلبه جوان نزد شاه بردند.
شاه عصباني پرسيد چرا شب به ما اطلاع ندادي و ....

ادامه مطلب
کليه حقوق مادي و معنوي اين وب سايت محفوظ مي باشد.
درج مطالب در وب سايت ها، وبلاگ ها و نشريات با ذکـــر منبع مجاز است.

موسسه آموزشی زبانسرا

آخرين بروزرساني چهارشنبه ، 3 خرداد 1391 ، 00:00 

در گوگل محبوب کنید
درحال فراخواني