|

آخرچه شد که یاردست ازسرم کشید یکباره برد ز یاد آن وعده و وعید من که وجود خود کردم به نام او اما چگونه شد او نام خود ندید
من امیدم را در یاس یافتم مهتابم را در شب عشقم را در سال بد یافتم و هنگامی که داشتم خاکستر میشدم گُر گرفتم
این عدالت است؟ به خدا سردی نگاه و بشكن فاصله ها سزای ما نیست
گردنم لبهای نرمت را نمی خواهد دگر جسم سردم جسم گرمت را نمی خواهد دگر نازنینم بد شدی خوبی نمیبینم ز تو دستهایم دستهایت را نمی خواهد دگر
لذت داغ غمت بر دل ما باد حرام نیستی همنفسم سهم دلم بی کسیه تنهایی پر از غم و حسرت و دلواپسیه بی تو این زنده بودن زندگی محسوب نمیشه زخم رو قلب شکسته ام تا ابد خوب نمیشه .
من هم شبی به خاطره تبدیل می شوم خط میخورم زهستی و تعطیل می شوم حک میکند غروب مرا شاعری به سنگ از اشک و آه و خاطره تشکیل می شوم
اگر یه روز یه شاپرک تو خونتون کشید سرک یه خورده یاد من بیفت ، نگو ولش کن به درک .
نیستی همنفسم سهم دلم بی کسیه تنهایی پر از غم و حسرت و دلواپسیه بی تو این زنده بودن زندگی محسوب نمیشه زخم رو قلب شکسته ام تا ابد خوب نمیشه .
|