چهار تا دوست که 20 سال بود همديگه رو نديده بودند توي يه مهموني همديگه رو مي بينن و شروع مي کنن در مورد زندگي هاشون براي همديگه تعريف کنن ... بعد از مدتي يکي از اونا بلند ميشه ميره دستشويي . سه تاي ديگه صحبت رو مي کشونن به تعريف از فرزندانشون : اولي : پسر من باعث افتخار و خوشحالي منه . اون توي يه کار عالي وارد شد و خيلي سريع پيشرفت کرد . پسرم درس اقتصاد خوند و توي يه شرکت بزرگ استخدام شد و پله هاي ترقي رو سريع بالا رفت و حالا شده معاون رئيس و اون قدر پولدار شده که حتي براي تولد بهترين دوستش يه مرسدس بنز بهش هديه داد !