جمعه , 05 خرداد 1391
داستان عجيب ولي واقعي عليرضا خمسه!! مشاهده در قالب پی دی اف چاپ فرستادن به ایمیل

 

 

علیرضا خمسه به تازگی در برنامه تلویزیونی «رادیو هفت» ماجرای جالبی درباره جابه‌جایی برادرش در بیمارستان تعریف کرده است.
به گزارش جهان خمسه ماجرا را این گونه تعریف كرد: ما مجموعا ۹ خواهر و برادر هستیم، یكی از برادرانمان شبیه ما نیست!
سیاه چرده است و قد بلندی دارد.
یك روز این برادر در محل كارش با فردی مواجه می‌شود، آن فرد به برادر من می‌گوید من برادرانی دارم كه خیلی شبیه به شما هستند.

برادر خمسه هم می‌گوید اتفاقا برادران من هم خیلی به شما شبیه‌اند. این دو نفر با هم قرار می‌گذارند و می‌فهمند كه هر دو در یك بیمارستان به دنیا آمده‌اند، اما در لحظه تولد با هم جابه‌جا شده‌اند. این دو نفر پس از سی و چند سال به آغوش خانواده‌های واقعی‌شان برمی‌گردند و پدر و مادر واقعی‌شان را پیدا می‌كنند.

داستانی که هیچ کس باور نمی‌کند
وقتی خمسه این حرفها را می زند همه فکر می کنند كه او با توجه به روحیه طناز و شوخ طبعش دارد داستانی خیالی را تعریف می‌كند. مجری مصاحبه‌كننده (منصور ضابطیان) هم چنین احساسی داشت. برای همین چند بار از خمسه پرسید:‌ این كه گفتین شوخی بود یا جدی؟‌
خمسه هم تاكید كرد كه نه اتفاقا داستانش كاملا جدی و واقعی است. او می‌گفت این خاطره را هیچكس باور نمی‌كند، اما واقعیت دارد. خمسه درادامه گفته : هر كدام از این برادر‌ها اخلاق و رفتارشان شبیه خصوصیات خانواده‌ای است كه در آن بزرگ شده‌اند.
این دو نفر یك مورد خوب و استثنایی برای پژوهشگرانی هستند كه می‌خواهند بدانند اخلاق آدم‌ها بیشتر ریشه ژنتیك دارد یا اكتسابی است.

*نمی دانم اما اگر داستان واقعی باشد خیلی جالب است*

نظر ها (7)
نوشتن نظر
اطلاعات تماس:
نظر:
[b] [i] [u] [url] [quote] [code] [img]   
:D:):(:0:shock::confused::silly:8):lol::x:P:huh:
:oops::cry::evil::X:side::twisted::pinch::roll::wink::dry::kiss::whistle:
:!::?::idea::arrow:
امنيت:
کد آنتی اسپم نمایش داده شده در عکس را وارد کنید.
 
سخنان بزرگان

روزگار بدنها را فرسوده سازد و آرزوها را تازه گرداند و مرگ را نزديك و اميدها را دور كند. هر كه بر آن ظفر يابد به رنج افتد و هر كه از دستش ‍ بدهد، سختى كشد.

امام علي(ع)

سامانه پيام کوتاه

2 0 8 7 8 3 7 8 3 9 0

داستان تصادفي
بشکن و بخور!!!

فردی چند گردو به بهلول داد و گفت: بشکن و بخور و برای من دعا کن.
بهلول گردوها را شکست ولی دعا نکرد.
آن مرد گفت: گردوها را می خوری نوش جان، ولی من صدای دعای تو را نشنیدم!

ادامه مطلب
کليه حقوق مادي و معنوي اين وب سايت محفوظ مي باشد.
درج مطالب در وب سايت ها، وبلاگ ها و نشريات با ذکـــر منبع مجاز است.

موسسه آموزشی زبانسرا

آخرين بروزرساني چهارشنبه ، 3 خرداد 1391 ، 00:00 

در گوگل محبوب کنید
درحال فراخواني