| طنز:من هم نسبت به نسل آینده احساس مسئولیت می کنم! |
|
|
|
|
نوه ام رفت. تا وقتی بود نفهمیدم کی هست وقتی رفت فهمیدم کی رفت. یعنی فهمیدم چه جونوری رفت! آخیش، راحت شدم! یخچالم دیگه داشت خالی میشد! آخه مهمونی یک ساعت، دو ساعت، یک روز نه چند هفته. اینا جد اندر جد فرهنگ مهمونی رفتن ندارن! ولی با رفتن بهمن بازم تنها شدم. کاشکی اقلاً بود یکم بهش گیر می دادم، براش خاطره من درآوردی تعریف می کردم، ادای پادرد در می آوردم تا هر کار دارم برام انجام بده! هی.... حیف. دیگه این عصامونم بلا استفاده شد تا مهمون بعدی! یه وقت فکر نکنین من بابابزرگ ناجوری ام که این کارها رو می کنم. باور کنین بابابزرگ خود من هم همین ادا اصول ها رو درمی آورد. هر وقت می رفتم پیشش ادا درمی آورد که مثلاً نمی تونه از پله ها بالا یا پایین بره و همش می افتاد یا همش ادای لقوه درمی آورد. ولی من چون بچه زرنگ بودم می فهمیدم الکی میگه و هیچ وقت بهش کمک نمی کردم! اینقدر پایین پله ها آخ و نال می کرد تا اینکه همسایه هاش گول می خوردن و میومدن جمعش می کردن! حالا که صحبت از بابابزرگم شد خوبه یه خاطره از بابابزرگم براتون بگم. یه روز بابابزرگم بهم گفت: «بالاخره به روزی رسیدیم که من باید اون امانتی خانوادگی رو بهت بدم.» بهش گفتم: «شما مگه سریال نگاه نمی کنین؟ این جور امانتی ها رو اول باید به بابام بدین، بعدش به من میرسه.» گفت: «میدونم ولی میخوام اینجوری این امانتی زودتر به دست نسل های آینده برسه!» منم با خودم گفتم حالا که همچین بابابزرگ خوشحال مآبی داریم و میخواد همچین چیز گرون قیمتی رو به من بسپره چرا ازش نگیرم. منم که تصمیم داشتم اینجور مسخره بازی ها مثل انتقال نسل به نسل میراث خانوادگی رو شخصاً تمومش کنم و شیء گرون قیمت رو بفروشم و بزنم به زخم زندگیم، به بابابزرگم گفتم: «منم نسبت به نسل آینده احساس مسئولیت می کنم! شما خیالتون راحت!» بابابزرگم لبخندی به نشانه رضایت زد و می خواست چشم هاش رو روی هم بذاره که یکدفعه صداش زدم: «کجا، کجا! امانتی چی شد؟!» بابابزرگم گفت: «آهان، داشت یادم می رفت. فقط قبلش چند تا چوب بیار!» گفتم: «بابابزرگ، این چوب ها رو هم باید جلوی پسرهات بشکنی نه جلوی من.» گفت: «همینی که هست. قضیه چوب ها هم روی امانتیه! من هشتاد ساله منتظر چنین لحظه ای ام!» رفتم چوب آوردم و با بی میلی فراوان به نصیحت های بابابزرگم که رنگش بابت زور زدن ناموفق روی شکستن ده پونزده تا ترکه عینهو زردچوبه شده بود، گوش کردم. بالاخره نوبت به امانتی رسید. چشم هام رو روی هم گذاشتم و دست هام رو بردم جلو. به بابابزرگم گفتم: «بدین، اینجوری هیجان انگیزتره!» گفت: «دادنی نیست، گوش کردنیه! یه خاطره آبا و اجدادیه که باید به نسل های آینده انتقال بدی!» با اینکه حسابی ناراحت شدم ولی به روی خودم نیاوردم. گفتم: «چه خوب! اگه یه چیز قیمتی بود یکی از این نوه های نوه هام پدرسوخته از کار درمیومد، می رفت میفروخت، می زد به زخم زندگیش! برای خاطره که یه پاپاسی هم پول نمیدن!» بعدش هم یه خنده گل و گشاد الکی تحویل بابابزرگم دادم. بابابزرگم تعریف کرد که بابابزرگش یه روز خونه بابابزرگش بوده و اونجا بابابزرگ بابابزرگ بابابزرگ من یاد یه خاطره از بابابزرگش میفته که یه روز سرد پاییزی با بابابزرگش و دایی ناصرش رفته بودن...فکر کنم یه بابابزرگ اشتباه کردم. زمان رفت دوره دایناسورها! خلاصه یه زمانی یه یارویی با یکی از آشناهاش رفته بود یه جایی، بعدش هم برگشته. با اینکه هیچ وقت این فامیل دور بابابزرگم خاطره اش رو واضح تر از این تعریف نکرده ولی این خاطره تاثیر عمیقی توی زندگی من گذاشت. باعث شد بفمهم سر کار گذاشتن چند نسل یعنی چی؟! بابابزرگم خاطره اش رو که گفت می خواست چشم هاش رو روی هم بذاره، منم سریع چشم هام رو تف مالی کردم و با گریه گفتم: «نه بابابزرگ. الان وقتش نیست.» بابابزرگم گفت: «نه، دیگه وقتشه.» با هق هق هنرمندانه ای گفتم: «خیلی خب. حالا که اصرار دارین برین ولی تکلیف این املاک و مستغلاتتون چی میشه؟! نمی خواین زودتر به نسل های آینده منتقل بشه؟!» بابابزرگم یکدفعه اجیر شد و گفت: «چی؟! گفتم الام وقت خوابمه نه مردن! من تا وقتی قرون به قرون پول هام رو خرج نکنم، نمی میرم! چند نسل زحمت کشیدن تا ارثشون برسه به من. بالاخره توی این نسل باید یکی ارث ها رو می خورد که خودم زحمتش رو کشیدم! غیر از اون چیزی که بهت گفتم، من ارثی برای نسل های آینده ندارم!» توی دلم با خودم گفتم: «البته پدرسوختگی هم تو فامیل ما ارثیه!» منبع:parsapress.ir
|
آخرين بروزرساني چهارشنبه ، 3 خرداد 1391 ، 00:00